گاهی وقت ها ، همین جوری ، بدون هیچ دلیلی برو به سجده ،
هیچ چی نگو ، فقط نفس بکش ،
همینکه آدم بفهمه به محبوب و معشوقش نزدیکه ، کلی لذت میبره ...
شاید صدای خدا رو هم بشنوی ....

داد مــي زد؛
گريه مــي کــرد؛
مـي گفت: مـي خواهـم صورت بـرادرم را ببـوسم...
اجــازه نمـي دادنـد.
يکــي گفت: خواهــر است مگــر چـه اشکالـي دارد؟ بگذاريد بـرادرش را ببـوسد......
گفتنـد: اصـرار نکنيد .....نمــي شود...
در مقابـل اصـرار زياد گفتنـد:
اين شهيد سر نـدارد.

با این ژستی که شما گرفتی! دشمن که هیچی، شیطون هم خودشو خیس می کنه

آمریکا هم هیچ غلطی نمی تونه بکنه
حیف که انتشار عمومی مطلب نمی گذاره انسان هر چی تو دلش هست رو بنویسه
فاطمیه، «محمدیّه» است، چون فاطمیه حاصل پرداخت مزد رسول خداست!
فاطمیه، «علویّه» است چرا که فاطمیه، فریاد مظلومیت امیر مؤمنان است!
فاطمیه، «حسنیّه» است، زیرا فاطمیه بغض فروخفته و راز ناگفته ی امام مجتبی است!
فاطمیه، «حسینیّه» است، زیرا فاطمیه، آغاز ماجرای کربلاست!
و
فاطمیه، «محسنیّه» است، به دلیلی که …. تنها فضّه می داند…
و اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ی
ما ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا درم

شنیده ای می گویند چنان می زنمت که یکی از من بخوری، یکی از دیوار!؟
آری حتما شنیده ای، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
شنیدن هر چقدر هم سخت باشد هیچگاه به طاقت فرسایی دیدن نخواهد بود.
آخر بابا شنید، حسین شنید، زینب شنید، ما هم شنیدیم؛ اما تنها حسن دید.
تنها حسن دید و باز هر چقدر هم که دیدن سخت باشد مثل خوردن نیست، و شاید حسن گفته باشد: مادر کجا می روی؟! خانه از این طرف است

خدایا
مارو ببخش که در کار برای رضای تو
یا “جار” زدیم
یا “جا” زدیم
الهی العفو...
مثلا اگر شهید شود...
یازهرا...

یا در کوچـههای مـنامه
فرقی نمیکند
دســتِ شـرطـههای حـجاز
هـــمـــیشه ســنگیـــن است...
پرستو را با گرما عهدیست که هر بهار تازه می شود ، وطن پرستو بهار است و چون بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند.(شهید آوینی)

سائل و سینه زنی، سیب، سحر، سوره ی فجر
سوز دل بهر عزای تو دمادم داریم
هفت سین کرمت جور همیشه آقا
مافقط یک "سفرکرببلا"کم داریم...

خون نوشت:
خواستم برای این عکس بنویسم، بغض گلویم را فشرد ودستم لرزید و ندایی به دلم نهیب زد که با چه رویی میخواهی برایش قلم بزنی فقط بگو تا ابد شرمنده ی شمایم.
التماس دعا
گرفتارم گرفتارم ابالفضل
گره افتاده در کارم ابالفضل
دعایی کن ، دوباره چند وقتی ست
هوای کربلا دارم ابالفضل

التماس دعا
دل نوشت: دوست داشتم برای اردو جنوب مطلب بگذارم؛ اماده هم کرده بودم ولی مشکلی به کارم افتاد و دلم یاد کربلا افتاد و حرم حضرت ابولفضل (ع)
مردمی که پای صندوق ها اومدن
به خاطر خدا اومدن
به خاطر امام عصر (عج)
به خاطر مقام معظم رهبری به خاطر جمهوری اسلامی به خاطر شهدا
به خاطر سعادت آخرت و دنیاشون اومدن
آاااای نماینده های جدید
شاید شما چشم وابروهای قشنگی داشته باشید ولی بدونید مردم به خاطر چشم اوبروهای قشنگتون به شما رای ندادن
پس اگر از این آرمانها عدول کنید
اگر در مجلس دنبال چرب وشیرین دنیا باشید
اگر دنبال حقوق آنچنانی و مادام العمر وکیف های قشنگ و پر باشید
اون صندلی مجلس غصبی خواهد بود
و بدونید که خانه ملت در راس امور است نه کاخ قدرت و ثروت برای شما!
این عکس قشنگ هم هدیه به شما دوستان خوبم
یه ذره از این عزیزان خودگذشتگی را یاد بگیریم:

بسم رب العشق ، رب العالمین
اگــر چه گفته ام،اکنــون بلند می گویم
تمام بود و نبودم خامنـــــــه ایست…

بغض نوشت: خدایا بعد از شهدا! زندگی فقط با وجود سید علی برایم آسان است...
چه تاثیر دلنشینی دارد " غصه نخور ،انشاالله درست میشود "
گفتن های مادر ،اثرش از هزار قرص آرامبخش قوی تر است.
به بهانه ی انتخابات مجلس:
در انتخاب کاندیداهای مجلس دقت کنید چرا که:
نتیجه انتخاب مصلح مقبول؛ به جای اصلح؛ تکرار سقیفه بنی ساعده است.

بر هر دلی که به شهوت ها آرام گرفته باشد گردش در ملکوت آسمان ها حرام است!
پیامبر اکرم"ص"
در فکه دنبال پیکر شهدا بودیم. نزدیک غروب ، مرتضی داخل یک گودال پیکر شهیدی را پیدا کرد .با بیل خاک ها رابیرون می ریخت .هر بیل را که بیرون می ریخت مقدار بیشتری خاک به گودال بر می گشت !نزدیک اذان مغرب بود ،مرتضی بیل را داخل خاک فرو کرد و گفت:"فردا بر می گردیم." صبح به محض رسیدن بیل را از داخل خاک بیرون کشیدوحرکت کرد! با تعجب گفتم آقا مرتضی کجا میری؟ نگاهی به من کرد و گفت :دیشب جوانی به خواب من آمد و گفت:من دوست دارم در فکه بمانم بیل را بردار و برو!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا مرتضی خیلی دلم برای راه رفتن روی خاک نرم فکه تنگه... دعا کن برای ما

چند روزی است که دارم کتاب خاطرات شفاهی بابا نظر را می خونم
کتابی را که خیلی وقت پیش خریده بودم و الآن با توصیه یکی از دوستان برداشتم تا بخونمش و فکر نمی کردم که این کتاب این همه زیبا باشد.
کتابی که در بعضی جاهای آن اشک را از چشمانم جاری کرد و در بعضی قسمت هایش از ته دل خندیدم و حتی صدای خنده ام اطرافیانم را به تعجب وا می داشت.
قسمتهایی از کتاب را انتخاب کرده ام که سعی می کنم به مرور زمان در وبلاگم قرار بدهم. قسمت زیر یکی از جاهایی است که اشک را جاری کرد.
فصل سوم کتاب صفحه 83:
دیدم چند تانک عراقی از طرف سوسنگرد برگشته اند. سرگردان مانده بودند از کدام طرف بروند. جوان قدبلندی که نامش را نمی دانستم, آمد و گفت که من می روم گلوله ی آر. پی. جی بیاورم. رفت و پس از مدتی با سی گلوله ی آر. پی. جی برگشت. آن ها را داخل یک پتو پیچیده بود. ده دوازده کیلومتر, رفت و برگشت را دوان دوان پیموده بود! زمانی که گلوله ها را آورد, نقش زمین شد. یکی از بچه ها گفت که این بنده خدا گویا تیر و ترکش خورده. بالای سرش آمدم. دیدم شکمش کاملا پاره شده و همه ی روده هایش بیرون ریخته. با یک دست, روده هایش را گرفته بود تا خودش را به ما برساند. سرش را توی دست هایم گرفتم. نوازشش کردم. گفت: گمان نکن بی صاحبم. آن کس که باید بیاید, می آید.
این مطلب را گفت و بعد از دو سه بار یاالله گفتن, شهید شد.
التماس دعا
هر شاه؛ وزیر راه یابی دارد
هر فرقه برای خود کتابی دارد
تبریک به صاحب الزمان (عج) باید گفت
از اینکه چنین نائب نابی دارد
لبیک یا امام خامنه ای
(جونم فداش)

بازم میگم:
مجنون و مدیون خنده های توأم؛ جان من بیشتر بخند!
خدا لعنت کنه کسانی را که این لبخند زیبا را از لبانت بر می دارند.
خواهرهایی جواد ، مثل همه ی خواهر ها واقعادوست داشتند عروسی اش را ببینند. راستش خیلی ها چشم به راه ازدواج او بودند. شخصیت و مرامش به قدری شاخص و توی چشم بود که هر کس علاقه داشت ببیند چنین دسته گلی ، چگونه خانه و خانواده تشکیل خواهد داد. یک بار همشیره هایش دورش را گرفتند و گفتند: دیگه وقتشه جواد. ما می خوایم زنت بدیم. نه نیاری که دل آیجی ها می شکنه؟ بگو چشمت دنبال کیه تا بریم پاشنه ی در خونه شو دربیاریم. از خداشم باشه. کی بهتر از تو... و از این جور حرفا. جواد خیلی تو دار و با حیا بود. صد تا رنگ عوض می کرد وقتی پای این حرفا میومد وسط. دخترها که دیدند قفل زبان برادر باز نمی شود ، پا پی اش شدند که باید روی کاغذ برای ما اسمشو بنویسی . جواد برگه را برداشت و نوشت. خواهر ها کلی ذوق کردند و ورق را قاپ زدند و خواندند اما از قیافه هایشان معلوم بود که دمق شده اند اما چیزی هم نگفتند. من که شاهد قضایا بودم ، رفتم کاغذ را برداشتم و خواندم. دلم هری ریخت. نوشته بود: "مزد جهاد، شهادت است”
راوی: پدر شهید
ادامه مطلب هم دارد...!
ادامه مطلب...


